
| با نورپردازی 10 اثر از مجموعه بیستون شب های محوطه هشتمین میراث جهانی ایران همزمان با برگزاری جشن ملی بیستون روشن می شود. | |
|
به گزارش خبرگزاری مهر ، دبیر هماهنگی پروژه های بزرگ سازمان میراث فرهنگی و گردشگری در این باره گفت: کتیبه داریوش ، فرهاد تراش ، مجسمه هرکول ، سنگ بلاش ، کتیبه دوران اسلامی و غار شکارچی از جمله آثاری است که نور پردازی آنها صورت گرفته است. به گفته حسن خادم زاده ، نورپردازی مجموعه بیستون در 2 فاز صورت می گیرد. مسئول برگزاری جشن ملی بیستون اظهار داشت: برای نورپردازی عمومی بیستون که اکنون آماده است حدود 20 میلیون تومان هزینه شده و فاز دوم نیز با 30 میلیون تومان بودجه اجرا می شود. خادم زاده با اشاره به اینکه طراحی فاز دوم پروژه نورپردازی در دست انجام است ، ادامه داد: در بخش نورپردازی ویژه بر اساس سابقه تاریخی بیستون داستانی ساخته شده که روند تاریخی بیستون را با نور و صدای برای بازدید کنندگان این مجموعه بازگو می کند. وی گفت: به بهانه برگزای این جشن ملی ، کل محوطه ساماندهی و بخشی از امکاناتی مورد نیاز این مجموعه فراهم شده است از جمله این اقدامات می توان به نصب تابلوهای راهنما ، شن ریزی مسیر های گردشگری ، ایجاد سرویس های بهداشتی و پارکینگ مجموعه از طریق بودجه های استانی اشاره کرد. خادم زاده ، هزینه برگزاری جشن بیستون را حدود 50 میلیون تومان عنوان کرد که از محل اعتبارات ملی هزینه می شود. بنابراین گزارش ، جشن ملی بیستون از ساعت 14 تا 20 روز جمعه ، 12 آبان با حضور اهالی کرمانشاه و شهرک بیستون و تعدادی از شخصیت های فرهنگی و مسولان نهادهای بین المللی ، در فضای آزاد محوطه بیستون برگزار خواهد شد. |
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نکنيم! پر پروانه شکستن هنر انسان نيست گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم! يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم! يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم
گفتن ندارد که ! اين زبان بسته با هزار و يک نگاه می خواهد بفهماند که تمام شد...اما شما نيستيد که نگاهش را ببينيد و خلاصش کنيد!
گفتن ندارد اما ، غزلی که در خواب ديده بودم ، در واقعيت ، شناسنامه های ما را برای هم مُهر کرد...از همه ی مهرهای دنيا گذشته ، از ميان آن همه ريزه ريزه در قباله ، دلم فقط به سيصد و سيزده شاخه گل نرگسم خوش است ، به جان خودت!
گفتن ندارد خيلی چيزهای ديگر جز اينکه ، نام مرا به نام تو پيوند زد... پروردگار را می گويم...هم او که اين دو سال را اينقدر قشنگ رقم زد...زمان زيادی بود برای غصه...زمان کمی بود برای شادی...اوقات مقدسی بود برای پا گرفتن کودک عشق...
گفتن ندارد اينکه اولين شام با هم شدنمان را دربند نگاههای مضطرب نبوديم و بی پروا چشمان هم را می دزديديم و حرفهای توی آنها را ديد می زديم!
گفتن ندارد به خدا...
گفتن ندارد اينکه بالاخره قصه مان را يک جايی ثبت کرديم...يک جايی برای هميشه...حالا بيستون دلمان ديدنی تر از هميشه است...
گفتن ندارد...
اين هم از لای قلمم لغزيد در آخرين شب ِ بهار ، آخرين شب ِ دوران تجرد...
:
انگشت دخترانگی ام ؛
عصمت اندام تو را ،
آغوش تنگ حلقه ای
در هم می فشرد...
چقدر دوست دارم
جلای نگاهت را ،
که می رقصد ميان نور
به واسطه ی عشق...
گفتن ندارد که ! اين زبان بسته با هزار و يک نگاه می خواهد بفهماند که تمام شد...اما شما نيستيد که نگاهش را ببينيد و خلاصش کنيد!
گفتن ندارد اما ، غزلی که در خواب ديده بودم ، در واقعيت ، شناسنامه های ما را برای هم مُهر کرد...از همه ی مهرهای دنيا گذشته ، از ميان آن همه ريزه ريزه در قباله ، دلم فقط به سيصد و سيزده شاخه گل نرگسم خوش است ، به جان خودت!
گفتن ندارد خيلی چيزهای ديگر جز اينکه ، نام مرا به نام تو پيوند زد... پروردگار را می گويم...هم او که اين دو سال را اينقدر قشنگ رقم زد...زمان زيادی بود برای غصه...زمان کمی بود برای شادی...اوقات مقدسی بود برای پا گرفتن کودک عشق...
گفتن ندارد اينکه اولين شام با هم شدنمان را دربند نگاههای مضطرب نبوديم و بی پروا چشمان هم را می دزديديم و حرفهای توی آنها را ديد می زديم!
گفتن ندارد به خدا...
گفتن ندارد اينکه بالاخره قصه مان را يک جايی ثبت کرديم...يک جايی برای هميشه...حالا بيستون دلمان ديدنی تر از هميشه است...
گفتن ندارد...
اين هم از لای قلمم لغزيد در آخرين شب ِ بهار ، آخرين شب ِ دوران تجرد...
:
انگشت دخترانگی ام ؛
عصمت اندام تو را ،
آغوش تنگ حلقه ای
در هم می فشرد...
چقدر دوست دارم
جلای نگاهت را ،
که می رقصد ميان نور
به واسطه ی عشق...
![]() |
عمر بیستون هم انگار تمام شد...
روزی که این بنا را می ساختم اصلا به نقش هایی که نامش می تواند در زندگی ام داشته باشد فکر نکرده بودم! به اینکه این بی ستون ترین ِ دل ، ستون های زندگی ام را محکم کند...به اینکه یک روز بشوم عروس دیار بیستون!...زندگی است دیگر...هزار و یک نهفته و آشکار دارد...بنازم قلم ربانی را که بر سطور پریده رنگ سرنوشتمان سپیدها می زند و غزلها می سراید و مثنوی هایی...
امروز نقطه ی آخر را بر این دفتر می گذارم و دفترچه ی کوچک دیگری باز می کنم ، شاید که دوباره بتوانم در خواب شعرهایم را بدزدم و نثرهایم را ویرایش کنم و باز هم ورق و کاغذ کم بیاورم و عمر خودکارهایم زود زود تمام شود...
اینجا هم به یادگار شاید ماند...خاطره ای سه ساله از من...از احساسات آنی و مستمر من...می خواهم در جایی دیگر زنده شوم...با زمینه ای گسترده تر برای رقصیدن قلمم...
آری دل تنگ توام
بی صدا آمدی و از دلتنگی هيچ رفتی بدون آنکه قکر کنی که ملتی بدون تو برای بويييدن
يک شقايق بی ياور مانده اند
اکنون که ار زير سنگ نبشته ات بر اوج آوازه خرامان ميروی هرچه دور ميشوی صدای گامهايت را بلند تر مبشنويم
سرنگون باد آنکه حرمت چينی ات را ندارد
من کودک ريش دار توام تو از هيچستانم گفتی هيچ شدم دلم گرفته اين مردم دانه های دلشان پيدا نيست
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برسانی