عشق الهي

 

می توانم قلبی داشته باشم مانند آينه پاک و صاف که نوانيت عشق الهی در آن تجلی کند .
می توانم  همه نوع بشر از هر رنگ و زبان و نژادی را دوست داشته باشم زيرا آنها مخلوق معشوق روحانی من هستند .
می توانم غم ها را فراموش کنم و آماده حل مشکلات باشم .
می توانم آنقدر قلبم را سرشار از عشق کنم که ديگر جايی برای کدورت و دلخوری نماند .
می توانم به خاطر همه آن چيزهايی که خداوند مهربانم به من عطا کرده سپاسگزار باشم .
می توانم صادق ترين و مهربان ترين فرد روی زمين باشم .
می توانم در مسير رسيدن به کمال و ترقی تنها به هدف خود ناظر باشم و نه به ديگران .
می توانم هر گاه نياز به مدد الهی داشتم دستم را به سوی آن دلبر يکتا بلند کنم و از صميم قلب تنها او را صدا بزنم .
می توانم به آنچه که خداوند برايم در نظر گرفته راضی باشم .
می توانم با محبت خالصانه ، قلب پدرم ، مادرم ، خواهرم وبرادرم و همه اطرافيانم را شاد و مسرور کنم .
می توانم در تصميم گيری هايم از استاد بزرگ يعنی تجربه کمک بگيرم .
می توانم خالص ترين و پاک ترين شوم و بدون توجه به اوضاع کنونی عالم اينگونه باقی بمانم .
می توانم با دعا و مناجات خالصانه به سوی درگاه الهی حقيقت را بيابم .

نمي دانم

 
 
 
امشب نمی دانم

چرااین چنین گنگ و مبهوتم
نمی دانم در این خلوت
چرا بیهوده سردر گریبانم
نمی دانم که آیا فرصتی دارم
برای زندگی کردن
برای عشق ورزیدن
مجالی یا فرصتی دارم
که بار دیگر تورا در آغوش بفشارم
از لبت دزدانه بوسه بر گیرم
وبا چشمان زیبایت
که زیبایی هفت آسمان در آن نهفته
دوباره رازدل را باز گویم
سخنها باز گویم از دل شوریده ام
از دل سرگشته وپریشانم
نمی دانم نمی دانم نمی دانم

دوستت دارم

 

برای تو مینویسم ... از عمق احساسم.

مینویسم تا شاید بدانی که طپش قلبم در سینه ... به خاطر توست.

برای تو مینویسم که بدانی تو بودی آن یگانه عشقی که در لا به لای خرابه های قلبم لانه 

 گزید  وازآنها گلستانی جاودانه ساخت.

برای تو مینویسم تا بدانی دوری ات برای من ... مثل دوری ماهی از آب است و دوری     

 کبوتر از آسمان .

برای تو مینویسم اینک...از عمق وجودم...با فریادی خاموش که در لابه لای هیاهوی       

عشقت گم شده است.

برای تو مینویسم اینک تا بدانی ...  دوستت دارم

عزيزم

>


          

تو اینجا نیستی ! تنهای تنها ، با سکوتی سخت درگیرم

               و می دانم ، اگر دیگر نیایی ،

 در غروبی سرد و غمبار و پر از تردید می میرم !

 امید بازگشت تو ، مرا زنده نگه می دارد و آری

                                                  تو می آیی !

  تو می آیی بهانه من ،

  و می دانم دوباره شاخه های خشک احساسم ،

                                          جوانه می زند ،

  لبریز از عشق و شکوه زندگی می گردد و با تو ،

                    تمام لحظه های تلخ پاییز و زمستان را ،

  تمام لحظه های بی تو بودن را ،

                   تمام خاطرات سرد و بی روح نبودت را ،

  شبیه قاصدک ، در دست های باد می اندازد و دیگر ،

                    به آن فصل پر از دلتنگی و سرما نیندیشد !

  تو می آیی بهانه من ،

                                    تو می آیی ،

  و شوق دیدنت ، این شاخه های خشک را زنده نگه می دارد و

                          تنها به شوق تو ،

   سکوت ژرف و سرد مرگ را بدرود می گوید !

 

تنهاي

سهراب سپهری


مرغ معما

دیر زمانی است روی شاخه این بید
 مرغی بنشسته کو به رنگ معماست
نیست هم آهنگ او صدایی ‚ رنگی
چون من دراین دیار ‚ تنها ‚ تنهاست
گرچه درونش همیشه پر ز هیاهوست
مانده بر این پرده لیک صورت خاموش
روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف
بام و دراین سرای میرود از هوش
راه فروبسته گرچه مرغ به آوا
قالب خاموش او صدایی گویاست
می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار
پیکر او لیک سایه روشن رویاست
رسته ز بالا و پست بال و پر او
زندگی دور مانده : موج سرابی
سایه اش افسرده بر درازی دیوار
پرده دیوار و سایه : پرده خوابی
خیره نگاهش به طرح های خیالی
آنچه در آن چشمهاست نقش هوس نیست
 دارد خاموشی اش چو با من پیوند
چشم نهانش به راه صحبت کس نیست
ره به درون می برد حکایت این مرغ
آنچه نیاید به دل ‚ خیال فریب است
دارد با شهرهای گمشده پیوند
مرغ معما دراین دیار غریب است
 

 

  بالای صفحه  | زندگینامه  | نقاشی های سهراب   

دوست دارم

Click Here For More Mails

ادامه بده

برای تو

دوست دارم

g u r l z g r o u p

دوست دارم

g u r l z g r o u p

به خاطر تو


ازم پرسید بخاطر کی زنده ای؟

*با این که  میخواستم داد بزنم به خاطر تو

*بهش گفتم به خاطر هیچکس

-دوباره ازم پرسید پس بخاطر چی زنده ای؟

*با این که دلم داد میزد بخاطر دل تو

*بهش گفتم بخاطر هیچ چیز

*منم ازش پرسیدم تو بخاطر کی زنده ای؟

-بهم گفت به خاطر کسی که بخاطر هیچکس وهیچ چیز زنده است

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها...

مثل همیشه

     آخر حرفم

        و حرف آخرم را

                   با بغض می خورم

عمریست

   لبخند های لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم

   باشد برای

               روز مبادا....

 

عشق را نمی شود انکار کرد

دوست خوبی دارم که به من خیلی نزدیک  می باشد. او در معبد درونم سکونت دارد.گاهی با هم صحبت می کنیم.بعضی وقت ها از دست من عصبانی می شود بعضی مواقع تشویقم می کند و زمانی به من درسهای آموزنده ای می دهد.

یک روز سئوال جالبی از من پرسید.گفت:"مسافر" می دانی فرق روزگار و آموزگار چیست؟تا آماده شدم که جواب بدهم خودش سریع جواب داد :آموزگار ابتدا آموزش می دهد بعد آزمون می گیرداما روزگار اول آزمون می گیرد بعد آموزش می دهد. خیلی خوشحال شدم از اینکه دوست خوبم مجال پاسخ دادن را به من نداد زیرا جوابی که می خواستم بدهم خیلی خنده دار بود! ولی با پیامش من حسابی به فکر فرو رفتم. به گذشته نظری انداختم چه امتحانات سختی را روزگار از من گرفته بودو هر امتحان را با نمره خیلی بدی گذرانده بودم. در مدرسه روزگارشاگرد تنبلی بودم. اما بعد از امتحانات سخت و دشوار درسهای بسیا ارزشمندی را آموخته بودم.

به لحظه اکنون خویش نظری انداختم . من در این برهه از زندگی دچار سردرگمی عجیبی شدم. گمان می کنم آزمون این دفعه خیلی سخت تر از دفعات قبلی باشد. سوال آزمون این دفعه روزگار خیلی دشوار است. ((آیا می شود عشق را انکار کرد؟))همیشه در تلاش بودم آن عشقی که از جنس ناشناخته ای بود را انکار کنم . دریچه قلب و ذهنم را بر روی همه عشقهای کاذب پیرامونم گشوده بودم اما اجازه نمی دادم آن عشق نا شناخته وارد شود. از نیروی عجیب و مرموزش وحشت داشتم . به دوست خوب معبد درونم پناه بردم.

گفت:عشق یک پدیده الهی است سر تسلیم فرود آر و از قانون تسلیم پیروی کن !

قانون تسلیم شدن تورا راهنمایی خواهد کرد که تسلیم لحظه حال شوی و هر آنچه روی می دهد را بپذیری!خودت را و جسمت را افکار و احساساتت را. در واقع قانون تسلیم شدن -به تقدس هر روحی با بارقه فردانیت الهی آن -احترام می گذارد.قانون تسلیم  مسیر را به وضعیت طبیعی و زیبایی هدایت می کند . "مسافر" نیازی نیست آن را از دست بدهی تنها باید از سد کردن مسیر خودت ممانعت کنی. تسلیم اراده نفس به اراده برتر متداول ترین کار است و بدان که زندگی کتاب داستان خداست .بگذار خدا آن را بنویسد. پس از طی کردن وادی تسلیم وادی عشق است . اجازه بده آن نیروی مرموز نا شناختنی به درونت راه پیدا کند:رخنه کند و در تمام وجودت رسوخ کند و سکنا گزیند. آن زمان است که تمام وجودت سبز می شود و از برکت همین رنگ سبز به نیرویی نا شناخته ای مجهز می شوی که می توانی به هر کاری دست بزنی .هر خطری را بپذیری و ترس از وجودت رخت بربندد.

فکر می کنم جواب سوال مدرسه روزگار را یافته باشم . البته با کمک دوست خوبم !

اکنون با صدایی بلند و رسا فریاد می زنم تا مدرسه روزگار هم صدایم را بشنود.((عشق را نمی شود انکار کرد .عشق جریانی است سبز سبز که به هر حال می رسد نباید مقاومت کردبلکه باید در های وجود را باز گذاشت و پنجره های تسلیم را گشود. جریان سبز عشق باید تمام سرزمین وجود را در نوردد تا از نیروی عجیب و معجزه گرش سیراب شوم. تا اعجازش را در درونم در ذهنم و در روحم لمس نمایم آن زمان ترس برایم هرگز معنا ندارد و من دیگر مورد تمسخر معشوقم قرار نمی گیرم.آن زمان من با قدرت پله هایی راخلق می کنم تا صعود کنم و پیدا کنم سرچشمه آن عشق و نیروی ناشناختنی را ! 

 

انتظار

عشق چون در سینه پابرجای شد                

                                            پخته و جذاب و روح افزای شد

کرد تسخیر دیار جسم و جان

                                          پس سپردم آن را به یار مهربان

خلاصه عشق گوهری است گرانبها و کیمیای سعادت ورستگاری و هر کسی به درجه محبت و خلوص و

صداقتی که در ذات او نهفته است از این اکسیر الهی متمتع می گردد. دایره محبت و عشق به قدری

وسیع است که همه چیز را در بر می گیرد. چراکه اگر عشقی نبود رابطه مادر و فرزند شکل نمی گرفت.

 اگر عشق نبود هیچ گیاهی از زمین نمی رویید و هیچ دانه ای به ثمر نمی رسید. گشتن شب و روز در

پی هم و نور افشانی خورشید به زمین و دویدن قمر به دنبال شمس و چرخیدن موجودات به گرد هم

همانا همه با نیروی عشق است و لا غیر.

اما عشق با چنین عظمتی همواره واژه ای تلخ را به همراه خود دارد .انتظار.انتظار.انتظار

 دقایق به سختی سپری خواهند شد هنگامی که تو منتظری تا غم هجران به سر آید.در واقع قدم نهادن

در وادی عشق محتاج دل قوی و عزم راسخ می باشد زیرا به نا گاه در بیابان برهوت و داغ انتظار سر در

می آوری..چه باید کرد آیا در کویر انتظار به راهت ادامه می دهی به امید وصل و یا اینکه ندامت و

پشیمانی تمام وجودت را فرا می گیرد و نگاهی به پشت سر  می اندازی .

تو بودی کدام را انتخاب می کردی در وادی عشق قدم بگذاری و همیشه درعطش انتظار لحظه ها را سر

کنی یا اینکه منصرف شوی و از نیمه راه برگردی. 

من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد



نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد



من که میدانم که تا سرگرم بزم و مستی ام



مرگ ویرانگر چه بی رحم وشتابان می رسد



من که میدانم به دنیا اعتباری نیست نیست



بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست



من که میدانم اجل ناخوانده و بیدادگر



سر زده می آید وراه فراری نیست نیست



پس چرا عاشق نباشم

براي بهترينم كه مي داند

بی تو طوفان زده ی دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چه سان می گذری

غافل از اندوه دورنم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم

دگر از پای نشستم

گوییا , زلزله آمد

گوییا , خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه ی شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من که ز کویم نگریزم

گر بمیرم ز غم دل

با تو هرگز نستیزم

منو یک لحظه جدایی

نتوانم نتوانم

بی تو من زنده نمانم