عشق را نمی شود انکار کرد
یک روز سئوال جالبی از من پرسید.گفت:"مسافر" می دانی فرق روزگار و آموزگار چیست؟تا آماده شدم که جواب بدهم خودش سریع جواب داد :آموزگار ابتدا آموزش می دهد بعد آزمون می گیرداما روزگار اول آزمون می گیرد بعد آموزش می دهد. خیلی خوشحال شدم از اینکه دوست خوبم مجال پاسخ دادن را به من نداد زیرا جوابی که می خواستم بدهم خیلی خنده دار بود! ولی با پیامش من حسابی به فکر فرو رفتم. به گذشته نظری انداختم چه امتحانات سختی را روزگار از من گرفته بودو هر امتحان را با نمره خیلی بدی گذرانده بودم. در مدرسه روزگارشاگرد تنبلی بودم. اما بعد از امتحانات سخت و دشوار درسهای بسیا ارزشمندی را آموخته بودم.
به لحظه اکنون خویش نظری انداختم . من در این برهه از زندگی دچار سردرگمی عجیبی شدم. گمان می کنم آزمون این دفعه خیلی سخت تر از دفعات قبلی باشد. سوال آزمون این دفعه روزگار خیلی دشوار است. ((آیا می شود عشق را انکار کرد؟))همیشه در تلاش بودم آن عشقی که از جنس ناشناخته ای بود را انکار کنم . دریچه قلب و ذهنم را بر روی همه عشقهای کاذب پیرامونم گشوده بودم اما اجازه نمی دادم آن عشق نا شناخته وارد شود. از نیروی عجیب و مرموزش وحشت داشتم . به دوست خوب معبد درونم پناه بردم.
گفت:عشق یک پدیده الهی است سر تسلیم فرود آر و از قانون تسلیم پیروی کن !
قانون تسلیم شدن تورا راهنمایی خواهد کرد که تسلیم لحظه حال شوی و هر آنچه روی می دهد را بپذیری!خودت را و جسمت را افکار و احساساتت را. در واقع قانون تسلیم شدن -به تقدس هر روحی با بارقه فردانیت الهی آن -احترام می گذارد.قانون تسلیم مسیر را به وضعیت طبیعی و زیبایی هدایت می کند . "مسافر" نیازی نیست آن را از دست بدهی تنها باید از سد کردن مسیر خودت ممانعت کنی. تسلیم اراده نفس به اراده برتر متداول ترین کار است و بدان که زندگی کتاب داستان خداست .بگذار خدا آن را بنویسد. پس از طی کردن وادی تسلیم وادی عشق است . اجازه بده آن نیروی مرموز نا شناختنی به درونت راه پیدا کند:رخنه کند و در تمام وجودت رسوخ کند و سکنا گزیند. آن زمان است که تمام وجودت سبز می شود و از برکت همین رنگ سبز به نیرویی نا شناخته ای مجهز می شوی که می توانی به هر کاری دست بزنی .هر خطری را بپذیری و ترس از وجودت رخت بربندد.
فکر می کنم جواب سوال مدرسه روزگار را یافته باشم . البته با کمک دوست خوبم !
اکنون با صدایی بلند و رسا فریاد می زنم تا مدرسه روزگار هم صدایم را بشنود.((عشق را نمی شود انکار کرد .عشق جریانی است سبز سبز که به هر حال می رسد نباید مقاومت کردبلکه باید در های وجود را باز گذاشت و پنجره های تسلیم را گشود. جریان سبز عشق باید تمام سرزمین وجود را در نوردد تا از نیروی عجیب و معجزه گرش سیراب شوم. تا اعجازش را در درونم در ذهنم و در روحم لمس نمایم آن زمان ترس برایم هرگز معنا ندارد و من دیگر مورد تمسخر معشوقم قرار نمی گیرم.آن زمان من با قدرت پله هایی راخلق می کنم تا صعود کنم و پیدا کنم سرچشمه آن عشق و نیروی ناشناختنی را !