دوستی

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!

پرسیدند : چه می کنی ؟

پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می
کنم و آن را روی آتش می ریزم !

گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است و این آب
فایده ای ندارد!

گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد :
زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟

پاسخ میدهم : هر آنچه از من بر می آمد!...

وصیت پدری

وصیت پدری
روزی پدری هنگام مرگ فرزندش را فراخواند و گفت فرزندم تو را چهار وصیت
دارم و امیدوارم که در زندگی به این چهار توجه کنی
.

اول اینکه اگر خواستی ملکی بفروشی ابتدا دستی به سرو رویش بکش و بعد بفروش
دوم اینکه اگر خواستی با فاحشه ای همبستر شوی سعی کن صبح زود به نزدش بروی
سوم اینکه اگر خواستی قمار بازی کنی سعی کن با بزرگترین قمار باز شهر بازی کنی
چهارم اینکه اگر حواستی سیگار یا افیونی شروع کنی با آدم بزرگسالی شروع کن

مدتی پس از مرگ پدر او تصمیم گرفت خانه پدری که تن...ها ارث پدرش بود را
بفروشد پس به نصیحت پدرش عمل کرد و آن ملک را با زحمت فراوان سروسامان
داد پس از اتمام کار دید خانه بسیار زیبا شده و حیف است که بفروشد پس
منصرف شد.
مدتی بعد خواست با فاحشه معروف شهر همبستر شود .طبق نصیحت پدر صبح زود به
در خانه اش رفت.اما چون صبح زود بود و فاحشه فرصت نکرده بود آرایش کند
دید که او بسیار زشت است و منصرف شد
مدتی بعد نیز خواست قمار بازی کند.پس از پرسوجوی فراوان بزرگترین قمار
باز شهر را پیدا کرد.دید او در خرابه ای زندگی میکند و حتی تن پوش مناسبی
هم ندارد.وقتی علتش را پرسید قمارباز بزرگ گفت همه داراییم را در قمار
باخته ام.....در نتیجه از این کار هم منصرف شده و به عمق نصایح پدرش پی
برد
اما زمانی که دوستانش سیگار برگی به او تعارف کردند که با آنها هم دود
شود بیاد وصیت پدر افتاد و نپذیرفت تا با مرد پنجاه ساله ای که پدر یکی
از
دوستانش بود شروع کند ولی وقتی او را نزدیک به موت یافت که بر اثر این
دود کردنها و مواد مخدر بود خدا را شکر کرد که او آلوده نشده وبه پدر
رحمت فرستاد

مديريت

مورچه هر روز صبح زود سر کار می‌رفت و بلافاصله کارش رو شروع می‌کرد. با خوشحالی به
میزان زیادی کار تولید می‌کرد
رئیسش که یک شیر بود، از این که می‌دید مورچه می‌تواند بدون سرپرستی بدین گونه کار
کند، بسیار متعجب بود. بنابراین فکر کرد که اگر مورچه می‌تواند بدون هیچ
گونه سرپرستی
بدین گونه تولید کند، پس با داشتن یک سرپرست حتما میزان تولیدش بسیار
بالاتر خواهد رفت.
او بدین منظور سوسکی را که تجربه بسیار زیادی در سرپرستی داشت و به نوشتن گزارشات
عالی شهره بود، استخدام کرد. اولین تصمیم سوسک راه اندازی دستگاه ثبت ورود و خروج
بود. او همچنین برای نوشتن و تایپ گزارشاتش به کمک یک منشی نیاز داشت. عنکبوت هم
مدیریت بایگانی و تماس‌های تلفنی را بر عهده گرفت.

شیر از گزارشات سوسک لذت برده و از او خواست که نمودارهایی که نرخ تولید را توصیف
می‌کند تهیه نموده که با آن بشود روندها را تجزیه و تحلیل کند. او
می‌توانست از این موارد در
گزارشاتی که به هیئت مدیره می‌داد استفاده کند.

بنابراین سوسک مجبور شد که کامپیوتر جدیدی به همراه یک دستگاه پرینت
لیزری بخرد. او از
یک مگس برای مدیریت واحد تکنولوژی اطلاعات استفاده کرد. مورچه که زمانی
بسیار بهره ور
و راحت بود، از این کاغذبازی افراطی و جلساتی که بیشترین وقتش را هدر می
داد متنفر بود.

شیر به این نتیجه رسید که زمان آن فرا رسیده که شخصی را به عنوان مسئول واحدی که
مورچه در آن کار می‌کرد را معرفی کند. این سمت به جیرجیرک داده شد. اولین
تصمیم او هم
خرید یک فرش و نیز یک صندلی ارگونومیک برای دفترش بود. این مسئول جدید یعنی
جیرجیرک هم به یک کامپیوتر و یک دستیار شخصی که از واحد قبلی‌اش آورده
بود، به منظور
کمک به برنامه بهینه‌سازی استراتژیک کنترل کارها و بودجه نیاز پیدا کرد.
اکنون واحدی که مورچه در آن کار می‌کرد، به مکان غمگینی تبدیل شده بود که دیگر هیچ
کسی در آنجا نمی‌خندید و همه ناراحت بودند. در این زمان بود که جیرجیرک،
رئیس یعنی شیر
را متقاعد کرد که نیاز مبرم به شروع یک مطالعه درخصوص سنجش شرایط محیطی دارد. با
مرور هزینه‌هایی که برای اداره واحد مورچه میشد، شیر فهمید که بهره‌وری
بسیار کمتر از
گذشته شده است. بنابراین او جغدی که مشاور شناخته شده و معتبر بود را برای ممیزی و
پیشنهاد راه حل اصلاحی استخدام نمود.
جغد سه ماه را در آن واحد گذراند و با یک گزارش حجیم چند جلدی باز آمد.
نتیجه نهایی این
بود: "تعداد کارکنان بسیار زیاد است". حدس می زنید اولین کسی که شیر اخراج کرد چه
کسی بود؟
مسلما مورچه! چون او عدم انگیزه اش را نشان داده و نگرش منفی داشت

شمس و مولانا

می گویند:روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد. شمس به خانه ی
جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد
از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟
مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوارهستی؟!
شمس پاسخ داد: بلی.
مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!
ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.
ـ در این موقع شب، شراب از کجا گیر بیاورم؟!
ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
- با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.
- پس خودت برو و شراب خریداری کن.
- در این شهر همه مرا میشناسند، چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!
ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها
بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم، نه صحبت کنم و نه بخوابم.

مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای
بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.
تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما
همین که وارد آنجا شد مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند. آنها
دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از
پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.

هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در
قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که
مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به
او اقتدا می کردند رسید. در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت
حضور داشت فریاد زد: "ای مردم! شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او
اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است." آن مرد
این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد. مرد
ادامه داد: "این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون
شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!" سپس بر صورت جلاالدین رومی
آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش
افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در
حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها
را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند
که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند. در این هنگام شمس از راه
رسید و فریاد زد: "ای مردم بی حیا! شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه
تهمت شرابخواری میزنید، این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز
با غذای خود تناول میکند."
رقیب مولوی فریاد زد: "این سرکه نیست بلکه شراب است."
شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از
محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.
رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت، دیگران هم دست
های او را بوسیدند و متفرق شدند.

آنگاه مولوی از شمس پرسید: برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و
مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟
شمس گفت: برای این که بدانی آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست، تو
فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که
خود دیدی، با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت
انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند. این سرمایه
ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت. پس به چیزی متکی
باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.

هدیه

پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد.

پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟".

پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است".

پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."

البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت.

اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با ماشين يه گشتي بزنيم؟""اوه بله، دوست دارم."

تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟".

پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است.

اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد.".

پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت.

او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :..

" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده.

يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد . اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."

پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند.

برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.

در مسابقه ی زندگی گل زدن هنر نیست بلکه گل شدن هنره !

شاد بودن تنها انتقامی ­است که می­توان از زندگی گرفت

علم بهتر است یا ثروت

پاسخ حضرت علی به سوال علم بهتر است یا ثروت
>
جمعیت زیادی دور حضرت علی(ع) حلقه زده بودند. مردی وارد مسجد شد و در فرصتی
>
مناسب پرسید:
> -
یا علی! سؤالی دارم. علم بهتر است یا ثروت؟
>
علی(ع) در پاسخ گفت: علم بهتر است؛ زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث
>
قارون و فرعون و هامان و شداد.
>
مرد که پاسخ سؤال خود را گرفته بود، سکوت کرد. در همین هنگام مرد دیگری وارد
>
مسجد شد و همان‌طور که ایستاده بود بلافاصله پرسید:
>
> -
اباالحسن! سؤالی دارم، می‌توانم بپرسم؟ امام در پاسخ آن مرد گفت: بپرس! مرد
>
که آخر جمعیت ایستاده بود پرسید: علم بهتر است یا ثروت؟
>
علی فرمود: علم بهتر است؛ زیرا علم تو را حفظ می‌کند، ولی مال و ثروت را تو
>
مجبوری حفظ کنی.
>
نفر دوم که از پاسخ سؤالش قانع شده بود، همان‌‌جا که ایستاده بود نشست.
>
در همین حال سومین نفر وارد شد، او نیز همان سؤال را تکرار کرد، و امام در
>
پاسخش فرمود: علم بهتر است؛ زیرا برای شخص عالم دوستان بسیاری است، ولی برای
>
ثروتمند دشمنان بسیار!
>
>
هنوز سخن امام به پایان نرسیده بود که چهارمین نفر وارد مسجد شد. او در حالی که
>
کنار دوستانش می‌نشست، عصای خود را جلو گذاشت و پرسید:
> -
یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟
>
حضرت ‌علی در پاسخ به آن مرد فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا اگر از مال انفاق کنی
>
کم می‌شود؛ ولی اگر از علم انفاق کنی و آن را به دیگران بیاموزی بر آن افزوده
>
می‌شود.
>
نوبت پنجمین نفر بود. او که مدتی قبل وارد مسجد شده بود و کنار ستون مسجد منتظر
>
ایستاده بود، با تمام شدن سخن امام همان سؤال را تکرار کرد. حضرت‌ علی در پاسخ
>
به او فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا مردم شخص پولدار و ثروتمند را بخیل
>
می‌دانند، ولی از عالم و دانشمند به بزرگی و عظمت یاد می‌کنند.
>
با ورود ششمین نفر سرها به عقب برگشت، مردم با تعجب او را نگاه ‌کردند. یکی از
>
میان جمعیت گفت: حتماً این هم می‌خواهد بداند که علم بهتر است یا ثروت! کسانی
>
که صدایش را شنیده بودند، پوزخندی زدند. مرد، آخر جمعیت کنار دوستانش نشست و با
>
صدای بلندی شروع به سخن کرد:
>
یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟
>
امام نگاهی به جمعیت کرد و گفت: علم بهتر است؛ زیرا ممکن است مال را دزد ببرد،
>
اما ترس و وحشتی از دستبرد به علم وجود ندارد. مرد ساکت شد.
>
همهمه‌ای در میان مردم افتاد؛ چه خبر است امروز! چرا همه یک سؤال را می‌پرسند؟
>
نگاه متعجب مردم گاهی به حضرت‌ علی و گاهی به تازه‌واردها دوخته می‌شد.
>
در همین هنگام هفتمین نفر که کمی پیش از تمام شدن سخنان حضرت ‌علی وارد مسجد
>
شده بود و در میان جمعیت نشسته بود، پرسید:
> -
یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟
>
امام فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا مال به مرور زمان کهنه می‌شود، اما علم هرچه
>
زمان بر آن بگذرد، پوسیده نخواهد شد.
>
در همین هنگام هشتمین نفر وارد شد و سؤال دوستانش را پرسید که امام در پاسخش
>
فرمود: علم بهتر است؛ برای اینکه مال و ثروت فقط هنگام مرگ با صاحبش می‌ماند،
>
ولی علم، هم در این دنیا و هم پس از مرگ همراه انسان است.
>
سکوت، مجلس را فراگرفته بود، کسی چیزی نمی‌گفت. همه از پاسخ‌‌های امام شگفت‌زده
>
شده بودند که… نهمین نفر هم وارد مسجد شد و در میان بهت و حیرت مردم پرسید:
>
یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟
>
امام در حالی که تبسمی بر لب داشت، فرمود: علم بهتر است؛ زیرا مال و ثروت انسان
>
را سنگدل می‌کند، اما علم موجب نورانی شدن قلب انسان می‌شود.
>
نگاه‌های متعجب و سرگردان مردم به در دوخته شده بود، انگار که انتظار دهمین نفر
>
را می‌کشیدند. در همین حال مردی که دست کودکی در دستش بود، وارد مسجد شد. او در
>
آخر مجلس نشست و مشتی خرما در دامن کودک ریخت و به روبه‌رو چشم دوخت. مردم که
>
فکر نمی‌کردند دیگر کسی چیزی بپرسد، سرهایشان را برگرداندند، که در این هنگام
>
مرد پرسید:
> -
یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟
>
نگاه‌های متعجب مردم به عقب برگشت. با شنیدن صدای علی مردم به خود آمدند:
>
علم بهتر است؛ زیرا ثروتمندان تکبر دارند، تا آنجا که گاه ادعای خدایی می‌کنند،
>
اما صاحبان علم همواره فروتن و متواضع‌اند. فریاد هیاهو و شادی و تحسین مردم
>
مجلس را پر کرده بود.
>
سؤال کنندگان، آرام و بی‌صدا از میان جمعیت برخاستند. هنگامی‌که آنان مسجد را
>
ترک می‌کردند، صدای امام را شنیدند که می‌گفت: اگر تمام مردم دنیا همین یک سؤال
>
را از من می‌پرسیدند، به هر کدام پاسخ متفاوتی می‌دادم
.

عاقبت درس خوندن

علاقه پردردسر

سباستين فاستر" 36 ساله در رشته دندانپزشکي تحصيلا ت خود را به پايان رسانده است. وي در جريان تحصيل با "کيتو" همسر ژاپني خود آشنا شده و ازدواج مي کند. حاصل اين پيوند کودکي دو رگه با نام "جان" است. اين خانواده آمريکايي-ژاپني زماني که براي مسافرت به توکيو رفته بودند در يک مغازه فروش حيوانات خانگي کاملا اتفاقي با "مورو"(سگ) آشنا مي شوند و از آن پس مسير زندگي "مورو" و کوچکترين عضو خانواده به يکديگر گره خورده و شرايط عجيبي را موجب مي شود.

اما شرح داستان: "سباستين" که براي ملاقات با خانواده همسرش به توکيو رفته بود پيش از بازگشت تصميم مي گيرد تا براي خواهرزاده خود يک پرنده به سوغات بياورد اما در هنگام ورود به مغازه فروش حيوانات خانگي، "جان" نيز که همراه وي بوده به شدت نسبت به يک سگ واکنش نشان داده و سعي مي کند تا خود را به سمت آن برساند. سباستين بدون توجه به اين مساله و پس از خريد پرنده به خانه پدر زنش باز مي گردد تا وسايل را جمع آوري کند اما جان به شدت ناآرامي کرده و تنها زماني که کتاب داستان با تصوير سگ در مقابلش قرار مي گيرد، آرامش مي يابد. تکرار اين مساله "سباستين" را به ياد مغازه فروش حيوانات و واکنش فرزندش مي اندازد. بدون آنکه از عواقب عمل خود آگاه باشد! تصميم مي گيرد تا آن سگ را خريداري کرده و با خود به آمريکا بياورد. اين تصميم آغازي بر رابطه عجيب و البته پردردسر "جان" و "مورو"(سگ) مي شود. اين دو پس از مواجه شدن با يکديگر حتي يک لحظه را هم به تنهايي نمي گذرانند. "مورو" شب ها در کنار تخت جان مي خوابد و در تمام طول روز به مراقبت از او مشغول است. با جان بازي مي کند براي او زوزه مي کشد و خلاصه هر چه هنر دارد به نمايش مي گذارد تا "جان" سرگرم باشد. "سباستين" حتي "جان" را نزد يک روانپزشک هم برده است اما توجيهي براي رابطه دوستانه فرزندش و "مورو" ارائه نشده است. "کيتو"(مادر خانواده) در اين رابطه مي گويد: البته "مورو" کار مرا کم کرده است! اما مشکلاتي هم وجود دارد براي نمونه غير از اعضا خانواده هيچکس نمي تواند به "جان" نزديک شود زيرا با واکنش شديد "مورو" مواجه مي شود. "سباستين" نيز به هزينه بالاي نگهداري اين سگ و بررسي هاي مرتب دامپزشک اشاره مي کند. وي که تا حدودي نگران سلامت فرزندش است، در اين رابطه مي گويد: ماهانه 500 دلار بابت ويزيت دامپزشک مي پردازم، "مورو" را هر روز به حمام برده و داروهاي مختلفي را به وي مي دهيم تا مانع بيمار شدن "جان" شويم. وي تاکيد مي کند: جدا کردن اين دو غير ممکن است زيرا يکبار اين مساله را آزمايش کرديم و "جان" ديگر حاضر به خوردن غذا نبود! بدين ترتيب علاقه پردردسر "جان" و "مورو" تداوم يافته است.

http://www.asriran.com/files/fa/news/1391/8/27/250254_482.jpg

http://www.asriran.com/files/fa/news/1391/8/27/250255_642.jpg

http://www.asriran.com/files/fa/news/1391/8/27/250256_202.jpg

http://www.asriran.com/files/fa/news/1391/8/27/250257_530.jpg

http://www.asriran.com/files/fa/news/1391/8/27/250258_786.jpg

http://www.asriran.com/files/fa/news/1391/8/27/250259_379.jpg

گوگل

تصاویری جدید از دفتر کار گوگل

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_01.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_02.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_03.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_04.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_05.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_06.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_07.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_08.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_09.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_10.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_11.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_12.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_13.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_14.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_15.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_16.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_17.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_18.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_19.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_20.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_21.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_22.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_23.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_24.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_25.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_26.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_27.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_28.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_29.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_30.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_31.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_32.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_33.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_34.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_35.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_36.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_37.jpg

Description: http://up09.persianfun.info/img/91/9/google-offices/google_offices_38.jpg

ببین و حال کن

طبقه بندی مردم ایران

بعد از انقلاب شکوهمند مردم به سه دسته تقسیم میشن

اشکانیان: آنان که در مراسم عزاداری شرکت میکنن و اشک میریزن


http://namazjome-abhar.com/uploads/posts/2012-01/1327140183_dsc07579.jpg


سامانیان: آنان که میلیاردی بردن وبه سرو سامان رسیدن


گزارش                                                           فرانس پرس از


صفویان: آنان که مثل من وشما همیشه در صف هستیم وصدامون در نمیاد


http://weblogina.com/media/images/samsung-galaxy-note-event-2.jpg

تهران آلوده

تصاویر) ابرهای آلوده بر فراز تهران

کد خبر: ۱۳۴۱۴۸

۱۴ آذر ۱۳۹۱ - ۱۲:۳۱

فرارو- آلودگی هوای تهران در روزهای اخیر در وضعیت اضطراری قرار گرفت و باعث تعطیل شدن ادارات دولتی، مدارس و سازمان ها شده است.

به گزارش فرارو، روز گذشته در پی افزایش غلظت آلاینده های هوای تهران استاندار تهران از تعطیلی تمامی ادارات، دستگاه‌های دولتی، مدارس و موسسات وابسته به دولت، دانشگاه‌ها در روزهای سه‌شنبه و چهارشنبه خبر داد.

در همین رابطه مدیر کل پیش بینی و هشدار سریع هواشناسی کشور افزایش غلظت آلاینده ها را ناشی از پایداری هوا در کشور دانست و پیش بینی کرد که این وضعیت حداقل تا صبح روز چهارشنبه در شهرهای صنعتی نیمه شمالی کشور و کلانشهرهای تهران، کرج و اصفهان ادامه داشته باشد.

پایگاه جام جم امروز در گزارشی تصویری تهران را از فراز ابرها به تصویر کشیده است؛ ابرهای تیره تهران وضعیت بحرانی هوای تهران را بیش از پیش نشان می دهد.

http://fararu.com/files/fa/news/1391/9/14/41702_555.jpg

http://fararu.com/files/fa/news/1391/9/14/41703_750.jpg

http://fararu.com/files/fa/news/1391/9/14/41704_638.jpg

http://fararu.com/files/fa/news/1391/9/14/41705_652.jpg

http://fararu.com/files/fa/news/1391/9/14/41706_766.jpg

http://fararu.com/files/fa/news/1391/9/14/41707_495.jpg

http://fararu.com/files/fa/news/1391/9/14/41708_369.jpg

http://fararu.com/files/fa/news/1391/9/14/41709_684.jpg