معجزه قلب‎

قلب
      قلب شما نوعی تلمبه معجزه آساست
که خون را در بدن شما به جریان درمیاورد
 
 و اما چه تلمبه حیرت‌زایی!

 
      قلب در هر تپش تقریبا نصف لیوان خون را
 در بدن پخش می‌کند
      

و
 در هر دقیقه برابرست با  8 لیتر
و یا هشت بطری یک لیتری

     

   
و در هر ساعت حدود 500 لیتر
 یا 500 بطری یک لیتری
         
 
و روزانه حدود 10.000 لیتر خون بوسیله این تلمبه
 درون رگهای شما هدایت می‌شود

اگر هر وان حمام حدود 200 لیتر باشد
 
حدود 50 وان حمام را در روز پر میکند
  
 
و در طول عمر 60 ساله به طور متوسط
 قلب یک انسان 250.000.000 لیتر خون را
تلمبه میکند
 
اگر هر استخر المپیک حدود 1.500.000 لیتر باشد
 
پس در طول عمر 60 ساله
قلب حدود 170 استخر المپیک را
 با خون پر خواهد کرد

که برابر است با 8500 تانکر تریلر
 
 
اگر تانکر ها در یک ردیف در جاده قرار بگیرند
طول آنها به 13 کیلومتر میرسد

-------------------------------
 
قلب روزانه صدهزار بار برای شما می‌‌تپد
نه برای
 دعوا و درگیری و استرس و غم و غصه و حسادت
 و رقابت و دلهره و نگرانی و  همه بدی های دیگر

  

 
شاد و آرام و شکر گذار باشیم
چون
.
.
.
 هنوز برای دل خودش میتپد
---------------------------------------

مهربان ترین برادر دنیا‎

تصویر متحرک: مهربان ترین برادر دنیا!

سخت گیری

سخت گیری بر دیگران نه تنها بر احترام و ارزش انسان نمی افزاید ، بلکه روز به روز از محبوبیت  او نیز می کاهد.
به طور کلی سخت گیری ، روش و منش کسانی است که از وجدان انسانی پیروی نمی کنند و به دیگران به دیده ی تحقیر می نگرند.
فرد سخت گیر، به بیماری حقارت و خودکم بینی دچار است و اینک که روزگار ، وی را به ظاهر بر دیگران مسلط کرده است، می کوشد عقده های گذشته اش را فرافکنی کند.
پیامبر رحمت و شفقت در توصیه به مهربانی می فرمایند:
 
اَلا اُخبِرُکُمْ بِمَنْ یَحْرُمُ عَلَیْهِ النّارُ غَدا، عَلی کلِّ هَیِّنٍ لَئِنٍ قریبٍ سَهْلٍ.
آیا می خواهید شما را خبر دهم که فردا آتش بر چه کسی حرام است ؛ هر کس که ملایم ، نرم خو ، زودجوش و آسان گیر باشد
 
cid:image001.gif@01CBE16F.FCEDBF50اللهم عجل لولیک الفرج cid:image001.gif@01CBE16F.FCEDBF50                                                                     التماس دعا
ادامه نوشته

به دنبال خدا

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.
رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.
نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.
مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛
و درخت‌ زيرلب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ وبي‌ رهاورد برگردي.
كاش‌ مي‌دانستي‌ آنچه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است،
او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌
را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر
بازگشت رنجور و نااميد.
خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود.
به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.
درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌
تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را
مي‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري.
اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌
بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.
حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت.
دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد
و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!
درخت‌ گفت:
زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست

قصه چیز های ازدست رفته

 

بعضی وقتا آدما الماسی تو دست دارند،

بعد چشمشون به یه گردو می افته

دولا میشن تا گردو رو بردارن

الماسه می افته تو شیب زمین

قل میخوره و تو عمق چاهی فرو میره

میدونی چی می مونه؟

یه آدم...،یه دهــــــن بـــاز....،یه گـــــــردوی پـــــوک ....

ساده اما دوست داشتنی

از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه میدادند. زن میخواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش میخواست او همان جا بماند. از حرفهای پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس میخواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ میزد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده میشد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمیکرد: «گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون میروید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درسها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر میشود. بزودی برمیگردیم…» چند روز بعد پزشکها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آن که وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه میکرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه
ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شبهای گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بیهوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ میزد. همان صدای بلند و همان حرفهایی که تکرار میشد. روزی در راهرو قدم میزدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت میگفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب میشود و ما برمیگردیم.» نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش میکنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلاً برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود میکنم که دارم با تلفن حرف میزنم.» در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بینشان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازیهای رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم میکرد.

دوستی

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!

پرسیدند : چه می کنی ؟

پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می
کنم و آن را روی آتش می ریزم !

گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است و این آب
فایده ای ندارد!

گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد :
زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟

پاسخ میدهم : هر آنچه از من بر می آمد!...

وصیت پدری

وصیت پدری
روزی پدری هنگام مرگ فرزندش را فراخواند و گفت فرزندم تو را چهار وصیت
دارم و امیدوارم که در زندگی به این چهار توجه کنی
.

اول اینکه اگر خواستی ملکی بفروشی ابتدا دستی به سرو رویش بکش و بعد بفروش
دوم اینکه اگر خواستی با فاحشه ای همبستر شوی سعی کن صبح زود به نزدش بروی
سوم اینکه اگر خواستی قمار بازی کنی سعی کن با بزرگترین قمار باز شهر بازی کنی
چهارم اینکه اگر حواستی سیگار یا افیونی شروع کنی با آدم بزرگسالی شروع کن

مدتی پس از مرگ پدر او تصمیم گرفت خانه پدری که تن...ها ارث پدرش بود را
بفروشد پس به نصیحت پدرش عمل کرد و آن ملک را با زحمت فراوان سروسامان
داد پس از اتمام کار دید خانه بسیار زیبا شده و حیف است که بفروشد پس
منصرف شد.
مدتی بعد خواست با فاحشه معروف شهر همبستر شود .طبق نصیحت پدر صبح زود به
در خانه اش رفت.اما چون صبح زود بود و فاحشه فرصت نکرده بود آرایش کند
دید که او بسیار زشت است و منصرف شد
مدتی بعد نیز خواست قمار بازی کند.پس از پرسوجوی فراوان بزرگترین قمار
باز شهر را پیدا کرد.دید او در خرابه ای زندگی میکند و حتی تن پوش مناسبی
هم ندارد.وقتی علتش را پرسید قمارباز بزرگ گفت همه داراییم را در قمار
باخته ام.....در نتیجه از این کار هم منصرف شده و به عمق نصایح پدرش پی
برد
اما زمانی که دوستانش سیگار برگی به او تعارف کردند که با آنها هم دود
شود بیاد وصیت پدر افتاد و نپذیرفت تا با مرد پنجاه ساله ای که پدر یکی
از
دوستانش بود شروع کند ولی وقتی او را نزدیک به موت یافت که بر اثر این
دود کردنها و مواد مخدر بود خدا را شکر کرد که او آلوده نشده وبه پدر
رحمت فرستاد

مديريت

مورچه هر روز صبح زود سر کار می‌رفت و بلافاصله کارش رو شروع می‌کرد. با خوشحالی به
میزان زیادی کار تولید می‌کرد
رئیسش که یک شیر بود، از این که می‌دید مورچه می‌تواند بدون سرپرستی بدین گونه کار
کند، بسیار متعجب بود. بنابراین فکر کرد که اگر مورچه می‌تواند بدون هیچ
گونه سرپرستی
بدین گونه تولید کند، پس با داشتن یک سرپرست حتما میزان تولیدش بسیار
بالاتر خواهد رفت.
او بدین منظور سوسکی را که تجربه بسیار زیادی در سرپرستی داشت و به نوشتن گزارشات
عالی شهره بود، استخدام کرد. اولین تصمیم سوسک راه اندازی دستگاه ثبت ورود و خروج
بود. او همچنین برای نوشتن و تایپ گزارشاتش به کمک یک منشی نیاز داشت. عنکبوت هم
مدیریت بایگانی و تماس‌های تلفنی را بر عهده گرفت.

شیر از گزارشات سوسک لذت برده و از او خواست که نمودارهایی که نرخ تولید را توصیف
می‌کند تهیه نموده که با آن بشود روندها را تجزیه و تحلیل کند. او
می‌توانست از این موارد در
گزارشاتی که به هیئت مدیره می‌داد استفاده کند.

بنابراین سوسک مجبور شد که کامپیوتر جدیدی به همراه یک دستگاه پرینت
لیزری بخرد. او از
یک مگس برای مدیریت واحد تکنولوژی اطلاعات استفاده کرد. مورچه که زمانی
بسیار بهره ور
و راحت بود، از این کاغذبازی افراطی و جلساتی که بیشترین وقتش را هدر می
داد متنفر بود.

شیر به این نتیجه رسید که زمان آن فرا رسیده که شخصی را به عنوان مسئول واحدی که
مورچه در آن کار می‌کرد را معرفی کند. این سمت به جیرجیرک داده شد. اولین
تصمیم او هم
خرید یک فرش و نیز یک صندلی ارگونومیک برای دفترش بود. این مسئول جدید یعنی
جیرجیرک هم به یک کامپیوتر و یک دستیار شخصی که از واحد قبلی‌اش آورده
بود، به منظور
کمک به برنامه بهینه‌سازی استراتژیک کنترل کارها و بودجه نیاز پیدا کرد.
اکنون واحدی که مورچه در آن کار می‌کرد، به مکان غمگینی تبدیل شده بود که دیگر هیچ
کسی در آنجا نمی‌خندید و همه ناراحت بودند. در این زمان بود که جیرجیرک،
رئیس یعنی شیر
را متقاعد کرد که نیاز مبرم به شروع یک مطالعه درخصوص سنجش شرایط محیطی دارد. با
مرور هزینه‌هایی که برای اداره واحد مورچه میشد، شیر فهمید که بهره‌وری
بسیار کمتر از
گذشته شده است. بنابراین او جغدی که مشاور شناخته شده و معتبر بود را برای ممیزی و
پیشنهاد راه حل اصلاحی استخدام نمود.
جغد سه ماه را در آن واحد گذراند و با یک گزارش حجیم چند جلدی باز آمد.
نتیجه نهایی این
بود: "تعداد کارکنان بسیار زیاد است". حدس می زنید اولین کسی که شیر اخراج کرد چه
کسی بود؟
مسلما مورچه! چون او عدم انگیزه اش را نشان داده و نگرش منفی داشت

شمس و مولانا

می گویند:روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد. شمس به خانه ی
جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد
از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟
مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوارهستی؟!
شمس پاسخ داد: بلی.
مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!
ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.
ـ در این موقع شب، شراب از کجا گیر بیاورم؟!
ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
- با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.
- پس خودت برو و شراب خریداری کن.
- در این شهر همه مرا میشناسند، چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!
ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها
بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم، نه صحبت کنم و نه بخوابم.

مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای
بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.
تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما
همین که وارد آنجا شد مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند. آنها
دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از
پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.

هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در
قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که
مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به
او اقتدا می کردند رسید. در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت
حضور داشت فریاد زد: "ای مردم! شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او
اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است." آن مرد
این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد. مرد
ادامه داد: "این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون
شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!" سپس بر صورت جلاالدین رومی
آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش
افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در
حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها
را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند
که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند. در این هنگام شمس از راه
رسید و فریاد زد: "ای مردم بی حیا! شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه
تهمت شرابخواری میزنید، این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز
با غذای خود تناول میکند."
رقیب مولوی فریاد زد: "این سرکه نیست بلکه شراب است."
شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از
محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.
رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت، دیگران هم دست
های او را بوسیدند و متفرق شدند.

آنگاه مولوی از شمس پرسید: برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و
مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟
شمس گفت: برای این که بدانی آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست، تو
فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که
خود دیدی، با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت
انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند. این سرمایه
ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت. پس به چیزی متکی
باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.