گفتن ندارد که ! اين زبان بسته با هزار و يک نگاه می خواهد بفهماند که تمام شد...اما شما نيستيد که نگاهش را ببينيد و خلاصش کنيد!

گفتن ندارد اما ، غزلی که در خواب ديده بودم ، در واقعيت ، شناسنامه های ما را برای هم مُهر کرد...از همه ی مهرهای دنيا گذشته ، از ميان آن همه ريزه ريزه در قباله ، دلم فقط به سيصد و سيزده شاخه گل نرگسم خوش است ، به جان خودت!

گفتن ندارد خيلی چيزهای ديگر جز اينکه ، نام مرا به نام تو پيوند زد... پروردگار را می گويم...هم او که اين دو سال را اينقدر قشنگ رقم زد...زمان زيادی بود برای غصه...زمان کمی بود برای شادی...اوقات مقدسی بود برای پا گرفتن کودک عشق...

گفتن ندارد اينکه اولين شام با هم شدنمان را دربند نگاههای مضطرب نبوديم و بی پروا چشمان هم را می دزديديم و حرفهای توی آنها را ديد می زديم!

گفتن ندارد به خدا...

گفتن ندارد اينکه بالاخره قصه مان را يک جايی ثبت کرديم...يک جايی برای هميشه...حالا بيستون دلمان ديدنی تر از هميشه است...

گفتن ندارد...

اين هم از لای قلمم لغزيد در آخرين شب ِ بهار ، آخرين شب ِ دوران تجرد...

  :

 انگشت دخترانگی ام ؛

عصمت اندام تو را ،

 آغوش تنگ حلقه ای

 در هم می فشرد...

چقدر دوست دارم

جلای نگاهت را ،

 که می رقصد ميان نور

 به واسطه ی عشق...