بيستون دل
![]() |
عمر بیستون هم انگار تمام شد...
روزی که این بنا را می ساختم اصلا به نقش هایی که نامش می تواند در زندگی ام داشته باشد فکر نکرده بودم! به اینکه این بی ستون ترین ِ دل ، ستون های زندگی ام را محکم کند...به اینکه یک روز بشوم عروس دیار بیستون!...زندگی است دیگر...هزار و یک نهفته و آشکار دارد...بنازم قلم ربانی را که بر سطور پریده رنگ سرنوشتمان سپیدها می زند و غزلها می سراید و مثنوی هایی...
امروز نقطه ی آخر را بر این دفتر می گذارم و دفترچه ی کوچک دیگری باز می کنم ، شاید که دوباره بتوانم در خواب شعرهایم را بدزدم و نثرهایم را ویرایش کنم و باز هم ورق و کاغذ کم بیاورم و عمر خودکارهایم زود زود تمام شود...
اینجا هم به یادگار شاید ماند...خاطره ای سه ساله از من...از احساسات آنی و مستمر من...می خواهم در جایی دیگر زنده شوم...با زمینه ای گسترده تر برای رقصیدن قلمم...
